فرشته های کلاس اولی من
دست نوشته های یک معلم
لینک دوستان
ی دختر شیطون بلا هست که با هوشه ولی دم به تله ی اموزشو ارزشیابی نمی ده !

با هزار تا کلک ازش خواستم بیاد معلم من شه و منم دانش آموزش!باشد که راهی شه برای  ارزشیابی غیر مستقیم!

اونم با اشتیاق قبول کرد !

ازش پرسیدم:اجازه خانوم معلم! میشه  داستان این صفحه رو برام بخونید من یادش نگرفتم!!

ی دفعه دیدم اخم کرد دستاشو به کمرش زد یه طوری که انگار بیست و پنج ساله  معلمه با ی قیافه ی حق به جانب بهم گفت:

مگه صد دفعه بهت نگفتم  اول  تو خونه  درساتو بخون بعد سوال هات رو از مامانت بپرس بعد بیا مدرسه !!ها؟ بار آخرت باشه ها!!

***هیچی دیگه !!منم  کتابمو بستم فقط گفتم چشم خانوم !

توی عمرم اینقد قانع نشده بودم !!!

پ ن: نازنین وبلاگم  دیر زمانیه که خاک خورده چون به شهادت جمع  فقط دوتا دست دارم که فی المجلس ده تا هندوانه رو باهم حمل می کنن  !آیا امکان سالم به مقصد رسیدن ایشان هست؟ نمی دونم چرا  ندای درونم هی بهم میگه:عمرا  !عمرا

*** آرام و بی آزار مثل دانش آموزایی که وسط کلاس می شینن جوا ب ها رو بلدن ولی هیچ وقت دستشون رو  بالا نمی برن وهمیشه ساکتن  خواننده ی وبلاگ دوستان عزیزم بودم .بیم این  فاجعه می ره که بعد از این  بیشتر بنویسم ومنظم تر به این خانه ی قدیمی سر بزنم ...

 

[ سه شنبه 25 شهریور1393 ] [ 3:17 ] [ ساقی(عباسی) ]
خیلی اتفاقی تلویزیون روشنه!

خبر فوری:زلزله ای  7/5ریشتری استان سیستان و بلوچستان را لرزاند!!

حساس می شی و با عجله به سمت کنترل می ری که صداشو بیشتر کنی!! 

که متوجه میشی  مرکز زلزله سراوانه!!شهری که سال ها با آدم هاش زندگی کردی!!

می دوی سمت گوشیت و به عزیز هات  زنگ میزنی و همه ی مسیر های ارتباطی  با اونجا قطعه!!

**** سرت گیج میره  هیچکی خبر درستی ازشون نداره و هزار تا فکر به ذهنت هجوم میارن!!دوستام!!همسایه هام!!همکار هام!!شاگرد هام!!شاگرد هام!!شاگردهام!!

****بالاخره گوشیت زنگ میخوره و متوجه میشی با وجود لرزش خیلی زیاد برای کسانی که میشناسی اتفاق خاصی نیفتاده!آرام میشی و به کسانی فکر میکنی که الان نا آرام اند 

***از مرگ ،زیر خروار ها خاک میترسم !!بیشتر از اینکه  دیوار ها؛دیوار های امن خانه ات  که یک عمر  حریم زندگی ات بودند, آغوش حفاظتت بودند, یک دفعه روی سرت آوار شوند !!بی رحم و خوناشام  جانت را بمکند ؛نفست را بگیرند,و بدانی و نمیری

[ چهارشنبه 28 فروردین1392 ] [ 9:41 ] [ ساقی(عباسی) ]
يكي از آدم هاي عزيز معدود اطرافم توي  يكي از نامه هاش گفته بود نوشتن تنها كاريه كه برام آسونه.راست هم ميگفت چون  اگه مي خواست خوب مي نوشت ولي جالب همين جاست  كه نوشتن تنها كاريه كه انجام نميده!!!حكايت  وبلاگ من  هم همينه !! باارزش ترين جاييه كه  بدون در نظر گرفتن  عكس العمل مخاطب راحت مي نويسم ولي اينكه چرا اينقدر به روز شدنم طول مي كشه رو واقعا خودمم نميدونم!!شايد دلم نميخواد هرچيزي رو بنويسم شايد هم مشكل از پرانتز هاي زياد زندگيمه كه همشون بازن!!!

مدرسه وهمه ي حاشيه هاي دوست داشتنيش ؛كلاس هاي مختلف ؛كتاب هاي نخوانده اي كه تا تمام نشن تمام شخصيت هاي به نتيجه نرسيده شون خودشون رو به درو ديوار ذهنم ميكوبن ؛پاسخ گويي به توقع هايي از بقيه كه جايگاهت توي اجتماع كوچيك و پراز ماجراي خانواده ايجاب كرده؛خلاصه اينكه آشفته بازاريه اين روزهام هرچند شلوغه ولي دارم ازش لذت مي برم مثل ديدن يك نقاشي با سبك  كوبيسم!!

*تا حالا شده وسط بدو بدو هاتون توي اين  زندگي پراز دغدغه  يه لحظه مكث كنين  ؛چند تا نفس عميق بكشين ؛حساب كنين كه كجايين و روبه كجا مي رين بعد با كمي  ترس و دلهره پشت سرتون رو با دقت  نگاه كنين ؛همين مسيري كه رفتين  رو مي گم!!چقدر از گذشته و انتخاب هاتون راضي هستيد؟؟چقدرخودتون رو به خاطر  انتخاب هاتون كه كاملا مسير زندگيتون رو عوض كرده  سرزنش مي كنيد؟؟اصلا  چند درصد از خودتون تا حالا  ؛همين جا ؛توي همين نقطه ؛از خودتون و  زندگي  كه تا اين لحظه داشتيد راضي هستيد؟؟

چقدر دلم مي خواد صبر كنم همه چيز رو بادقت تفكيك كنم نكته هاي منفي و بُعد هاي مثبت شخصيت و عملكردم رو پيدا كنم بعد با آرامش و تسلط بيشتر مسير باقي مونده رو ادامه بدم ؛فكر كنم ديگه وقتش شده

[ جمعه 13 بهمن1391 ] [ 1:35 ] [ ساقی(عباسی) ]
يه ديالوگ از فيلم خانه اي روي آب هميشه توي ذهنم  هست كه ميگه  :اگه ميدونستم كي سرنوشت منو ميبافه  ازش ميخواستم مال منو كلا بشكافه!!!

 يه روزايي دلت ميخواد همه زندگيتو بشكافي از اول ببافي ولي واقعيت اينه كه امكان پذير نيست .چيزي شبيه اين تصوير از بچگي توي ذهنم از گذشتن زمان هست :اين كه داري با قدم هاي يكنواخت جلو ميري و پشت سرت  خيابان ها ،پل ها، ساختمان ها ،وهمه چيز كمرنگ ميشن ؛محو ميشن؛نابود ميشن و ديگه نميتوني به عقب برگردي  حتي به اندازه ي يك قدم...

نميدونم اولين بار كي متوجه شدم كه داره عمري ازم ميگذره شايد خيلي قبل تر از الان بود ولي به قول گارسيا ماركز *"اولين تغيير ها به قدري آهسته رخ مي دن كه تقريبا به چشم نميان و آدم خودش روكماكان از درون همانطور كه بوده ميبينه  ولي سايرين از بيرون متوجه دگرگوني ها ميشن"

به هر حال دقيقا امروز  25 ساله شدم يعني بيش از يك چهارم از يك قرن ،بي وقفه زندگي كردم  ، جلو رفتم ،و به اندازه ي بيست و پنج سال روز هاو تجربه هاي محو شده ي غير قابل دسترس دارم

 پي نويس:يا تلاش  براي زندگي كردن يارفتن به پيشواز مرگ اين حقيقت لعنتي زندگي است(رستگاري در شاو شنگ)


[ چهارشنبه 15 آذر1391 ] [ 0:49 ] [ ساقی(عباسی) ]
همه جا پخش شده اند گوشه کنار خیابان روی میز تحریر *پشت پنجره توی ماشین همه جا هستند*از بچگی نقطه مبهم ذهنم بودند که بالاخره جان دارند یانه؟؟ راه میروند پرواز میکنند حرف میزنند .به این یکی آن یکی پیغام  پسغام میدهند روی روسری آدم سر میخورند و می افتند لای نوشته های نصفه نیمه. تا میشوند ونمیمیرند فقط مثل یک خاطره خوش لای دفترت نفس میکشند..یک دفعه ای سرو کله ی  همه شان باهم پیدا میشود و بعد ازمدتی بدون اینکه حواسمان باشد غیبشان میزند و ماهم یادمان میرود که از کجا آمدند ؟چرا آمدند؟ و بالاخره  کجا رفتند؟؟!!!.گاهی  پاییز را هرچه قدر دوست دارم این قاصدک هایش را هزار بار بیشتر*

*********

بوی صبح تازه می آید و من ازلابه لاي  ازدحام خیابان ها کشیده میشوم به مدرسه جدید که سال اول تدریسم را در شهر خودم شروع کنم در باز میشود و انبوهی از دخترهای قدو نیم قد با لباس های سبز مثل برگ درخت های آخر  فروردین  دورم حلقه میزندد ...دنیایشان چه قدر با پسر بچه های این چند سال فرق دارد و من هنوز چه قدر دلتنگ همه ی پسر بچه های این چند سالم...

*****************

*پپو =ابتدا به فتحه /قاصدک به زبان کردی

[ دوشنبه 3 مهر1391 ] [ 23:28 ] [ ساقی(عباسی) ]
درباره وبلاگ

.متولد پاییز 1366واصالتا کرمانشاهی ام روان شناسی خوندم وجزء نیروهای آزاد آموزش و پرورش.
الان هم دارم توی مرز ایران و پاکستان شرقی ترین شهر کشور دنیای کوچیکمو با بچه های کلاس اولی بزرگ میکنم به امید این که یه روز قد بکشم و بشم اندازه سادگی بچه ها .
یه پسر بچه ی شیطون ته فکر همه ی آدما گل کوچیک بازی میکنه .روان شناس ها بهش میگن کودک درون تنها آرزوم اینه که این پسر بچه رولابه لای زندگی ماشینی پراز درد سرمون به زور خفه نکنیم وبذاریم زنده و آزاد نفس بکشه که اگه این جوری بشه...
امکانات وب

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما