تبليغاتX
فرشته های کلاس اولی من

فرشته های کلاس اولی من
دست نوشته های یک معلم
لینک دوستان
میدونم هممون از شنیدن شعار خسته ایم ولی باور کنید قصدم شعار دادن نیست ولی با پوست و خونم معتقدم معلمی حرفه ِشغل یا منبع کسب درآمد(هرچند اینقدر کمه که نمیشه بهش  گفت درآمد)نیست معلمی هنره!معلمی علاقه ست مخصوصا در حوزه ابتدایی که فقط و فقط هنره و عشق...هنر نگاه کردن از دریچه ی ذهن بچه ها به همه ی زندگی و درک واقعی دغدغه های بچه ها...

این روزا توی بیشتروبلاگ های معلم نویس رد پایی از تبریک هفته معلم هست خوب منم واقعا به تمام معلمهایی که از ته دل باور دارن که برای بچه ها به جز عددو کلمه و حفظ کردن های  بی نتیجه حرفی برای گفتن دارند تبریک میگم.

پ ن ۱:اندر احوالات روز معلم:یادمه دبستانی بودم روز معلم بعد از اینکه معلممون کادو هاشو گرفت. نشست و کادوهای مرغوب رو با لبخند  جدا کرد بعدشاخه گل ها و جوراب و ظرف های  ایرانی و خرت و پرت های دیگه رو یه گوشه گذاشت واسم بچه هایی رو که کادهاشون جز لیست سیاه بود رو با غیظ و اکراه خوند و گفت ارزش من همین قدر بود؟؟؟

تا اون روز معلمم پیش چشمام خدای دومی بود که عاری از هرگونه اشتباه بودوهمچنان این رفتارش برام یک مساله حل نشده باقی موند!!

از وقتی که خودم تدریس کردم به یاد اون لحظه حل نشده هر سال روز معلم عکس العملم  برای همه یکسان بود و از گرفتن نقاشی دانش آموزم همون قدر ذوق کردم که فلان هدیه رو از دانش آموز دیگم گرفتم  میخوام بگم که بچه ها هر حرکتی رو توی ذهنشون ثبت میکنن و همه چیز براشون مهمه حتی تغییر حالت چهره !!!الکی از کنار هر رفتارمون نگذریم...

پ ن ۲:امسال همزمان با روز معلم اختتامیه جشنواره الگوهای برترتدریس مرحله دوم بود که دوباره اول شدم اتفاق قشنگی بود برام و پراز تجربه و دوست های تازه ی با دغدغه های مشابه ...

پ ن۳:اگه قرار باشه یکی از معلمهاتون رو به عنوان کسی که رفتارش (چه خوب و چه بد) در زندگیتون تاثیر داشته رو انتخاب کنین معلم کدوم سالتون رو انتخاب میکنین ؟چرا؟

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 20:12 ] [ ساقی(عباسی) ]

.در رو باز میکنم لباساش یک دست سفیدند که قد بلوزش از زانوش هم  پایین ترمیاد.روی سرش یه کلاه سفید اندازه ی یه کف دست گذاشته بود آرام

حرف میزد و بین جمله هاش غباری قدیمی از لهجه افغانیش هنوز زنده س.به هیچ وجه قصد پنهان کردنشو نداره ولی سال های سال زندگی کردن  دوراز جایی که هر صبح با لهجه مادریش از خواب بیدار میشد و با لهجه مادریش توی کوچه پس کوچه های  شهرش ملاممدجان میخوند .با نامردی تمام روی حرف زدنش هم تاثیر گذاشته بود.

محترم بودنش بدون هیچ تسلطی به علم  چهره شناسی از چند متری قابل تشخیص بود چه برسد به الان که روبه روی در ایستاده بود و من میتونستم  هاله ی سرمه ای رنگ دور چشمهای روشنش روبه راحتی ببینم.

لبخند محوی روی چهرش مونده بود جوری که انگار با همین لبخند به دنیا اومده بودو لبخند چیزی مثل عضوی از صورتش بوده باشه.

 سلامش میکنم و بدون هیچ حرف دیگه ای یک جور حسی شبیه اعتماد یا باور برام پیش میاد.شبیه وقت هایی که آدم بیخودی حس میکنه یکی رو سال هاست میشناسه. و عجیبه که از همون اول حس میکردم اونم بی دلیل به من اعتماد کرده و شاید فکرمو تونسته بخونه یا شاید هم چاره ای نداشته به جز اینکه فکر کنه من باورش میکنم.

قبل از اینکه حرفی بزنم با لحن خاصی میگه :سلام خانوم معلم !!یه جوری این خانوم معلم رو تلفظ کرد که انگار خیلی باشه یه پسر بچه ی کلاس دومه دیر سر کلاس اومده  و منم یه معلم سخت گیر  !

 با صدای رگه دار و بغض کرده ای میگه میشه کسی جای سعیدرو نگیره اون حتما برمیگرده!

-غیبت از قبل از تعطیلات سعید رو تا حالاو ظاهر شدن این مرد آفتاب سوخته ی بورخسته رو ته ذهنم به هم ربط میدم, لبخند میزنم وبهش میگم :شما  باید برادرسعید باشید نه؟

-نه سعید برادر نداره من پدرشم !

با خودم مرور میکنم که این آدم ممکنه چند سالگی بچه دار شده باشه که سعید یازده ساله پسرشه

باز انگار ذهنمو خونده باشه و یا شاید چشمای متعجبم رو دیده باشه با خنده میگه ما زود داماد میشیم خانوم معلم این رسم ماست

بعد بادستش یک طرف شال نخی ای که همه ی  مرد های اینجا تابستان و زمستان دور گردنشون میندازن رو مرتب میکنه وبا وسواس میندازه روی شانه ی چپش این دفعه به وضوح میشد زحمت ٍجلو بردن بار حداقل دوازده سال زندگی رو لابه لای ترک های دستهاش وانگشتهای درشت و پینه بستش دید.

-سعید کجاست؟بیشتر ازیه ماه که مدرسه نیومده!

-پسر کله شقیه زیر بارنمیره،امسال دم عید داییش رفت یزد پیش برادرش شاید بتونه دم عیدی کاسبی کنه آخه میگن نوروز اونجا شلوغ میشه بدون هیچ گیری میشه دست فروشی کرد کاسبی کرد,این پسره کله شق هم پاشو کرد توی یه کفش که منم میرم قبل ازتمام شدن نوروزب رمیگردم ولی هنوز برنگشتن  .

-ازش خبر دارین؟

-آره دوروز پیش با مادرش حرف زده گفته برمیگرده درآمد هم داشته  خداروشکر .

-این اولین باره که سعید میره کار کنه؟

-نه این طفلک که از هفت هشت سالگیش تابستان ها دم دست خودم مکانیکی کرده

-پس از چی نگرانید؟

-که از درساش عقب بیافته هرچی باشه اون رسمی نیست ترسیدم که نکنه  اجازه ندین دیگه سر کلاس بیاد!!

*با خودم میگم اجازه ندم؟؟اونم به سعید ؟با اون سطح یادگیری فوق العاده؟بارها ازشون تست هوش گرفتم ضریب هئشش  سعید خیره کنندس  دفتر و کتابش از تمیزی برق میزنن خطش مث یه آدم جافتاده قشنگ و مرتبه،به حدی که اخلاق هاش کامله که همه ی بچه ها جذبش شدن.اون یه نخبه س !!شاگرد اول کلاس که نه با پنجمی ها هم میتونه رقابت کنه!ولی حیف که اجازه درس خوندن نداره نمیتونه توی مملکت غریبه ادامه تحصیل بده ,دلم میگره همش باخودم میگم این وسط کی مقصره؟کاش  میتونست برگرده کابل برگرده به کوچه هایی که اجدادش  نفس میکشیدن. حتما اگه اونجا مدرسه میرفت بین راه  اونم با لهجه مادریش بلند بلند ملاممدجان میخوند ومیخندید و میتونست هرچه قدر دلش میخواد درس بخونه و میتونست بره دانشگاه  وباپدر ش چای با هل و میخک دم کنن وبه آرزوها شون فکر کنن همون هایی که همیشه زنگ های انشادربارشون مینوشت وحرف میزدوهیچ وقت از این که رسمی نیست نگران نباشه *واقعا کی مسئول آرزوهاو استعدادبی نتیجه ی  سعیده؟؟

-اون هنوز با نگاه پراز خواهش بهم خیره شده چشماش ریز وروشنن مث دوتیکه کهربای رگه دار چسبیدن به صورتش. انگشتاشو بهم فشار میده و نفس عمیق میکشه  شاید اون هم داشت به آینده ی نامفهوم سعید فکر میکرد؟!

بااطمینان بهش میگم نگران نباشید هیچ کسی نمیتونه جای سعید رو بگیره .مطمئنم خودشو به بچه ها میرسونه وقتی برگشت بهش بگین من بی صبرانه منتظرشم ...

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 23:26 ] [ ساقی(عباسی) ]

تا همین چند وقت پیش فکر میکردم که اگه هرکسی در بزگسالی وبه محض اینکه خودش رو بشناسه میتونه رفتار هاش رو مدیریت کنه و همه چیز رو تحت کنترل خودش در بیاره !!طبیعتا معتقد بودم فروید حرف مفت میزنه!!که رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزه‌های ضمیر ناخودآگاه  است.

حالا که با دنیای بچه ها قاطی شدم هرچه جلوترمیرم بیشتر به این نتیجه میرسم که بیشتر رفتار های غلط بچه ها دقیقا شکل دیگه ای از رفتار های اصلاح نشده ی پدر و مادر هاست که تا آخر عمر با اونا میمونه و هربار به یه شکلی خودشو بروز میده!

بچه ها به طرز درد ناکی متاثر از رفتار های  بزرگ تر هاشونن به قدری که جدا از دیدگاه های مذهبی وگاها تعصبات بیخودی سرنوشت هر انسان اجبارا به اهداف و دیدگاه ها و نوع برخورد والدینش مرتبطه.

پدر و مادر بی حوصله ,بچه های منزوی؛پدر و مادر خشن ,بچه های ترسو؛پدر و مادر مضطرب,بچه های بی اعتماد به نفس و وابسته!!!وهزار جور پدر و مادربا رفتار های اصلاح نشده ی  دیگه ای که بچه هایی به مراتب بد تر دارن!!

ودرد ناک تر از همه اینکه آدما قبل از اینکه خودشونو بشناسن ازدواج میکنن وقبل از اینکه همدیگه رو بشناسن بچه دار میشن!حالا با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت مختلف !که ممکنه به خاطر محکم کردن پایه های زندگی مشترک باشه یا ثابت کردن توانایی تولید مثلشون به بقیه!!!به هر حال بچه دار میشن و به همین راحتی پای یک انسان دیگه  رو  به این دنیای هرکی هرکی پراز دردسر باز میکنن ,بدون اینکه بفهمن کوچیک ترین رفتار شون میتونه یه بمب ساعتی بزرگ باشه که در ناخودآگاه ذهن بچه کار گذاشته میشه

در نتیجه پدر و مادر اینقدر توانایی دارند که بتونن  گند بزنن به زندگی یک انسان!!

اینجاست که آدم دوست داره کانت روببوسه و به مراتب  ازش عذر خواهی کنه

********

پ ن:زن و مرد واسه بچه دار شدن همدیگه رو نگاه میکنن

اونا همدیگه رو نمیشناسن بنابر این اونا  باهم ازدواج میکنن!!!

قسمتی از دیالوگ های جورج, " روز هشتم"( ژاك وون دورمل)

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 15:3 ] [ ساقی(عباسی) ]
صحنه اول(کلاس -زنگ انشا)

-موضوع انشا چیه خانوم؟

*فرض کنید یه سرزمین ناشناخته رو شماکشف کردید !میخوام بدونم چیکار میکنید اسمشو چی میزارید چه کسایی رو باخودتون میبرید؟و هر کار دیگه ای که میکنیدرو میخوام برام بنویسید

-خانووووم میشه درباره ی دیشب بنویسیم؟؟


*دیشب؟مگه چه خبر بود؟

-سه چهار تا سوسمار گنده اومده بودن توی خونمون خودم تنهایی همشون رو کشتم ٬تازشم مامانم گفته بهت افتخار میکنم پسرم!!

*(باخودم میگم  :از بس موضوع خلاق بهشون میدم طفلیا قاطی کردن)توی ذوقش نمیزنم  سرمو تکون میدم طوری که فکر کنه حرفشو باور کردم لبخند میزنم ومیگم هردوشو میتونی بنویسی عزیزم.

صحنه ی دوم(زنگ آخر دم در مدرسه)

*مامانش اومده میگه:

- چه خبر ؟؟از درساش راضی هستی؟

*آره مث همیشه تلاشش  واقعا زیاده ٬راستی امروز برام یه ماجرا ی تخیلی از کشتن سوسمار تعریف  می کرد مث اینکه فیلمی چیزی دیده نه؟

خیلی خونسرد و عادی میگه:

-نه

*!!!!!!

-راست میگه دیشب من حسابی ترسیده بودم ٫پسرم ماشالله بزرگ شده هر سه چهار تاشونو کشت

*!!!!!!!

-نمیدونم ذلیل مرده ها توی این سرما ازکجا پیداشون شده بود ؟

*منم که از تعجب داشتم سرگیجه میگرفتم با خودم گفتم مادر و پسر کلا امروز توهم دارن مث اینکه!!!

وهمچنان خونسرد ادامه داد:

-سوسمارهای طفلکی !انگار لونشون گرم بوده که توی زمستون جایی نرفتن!

*ببخشیدااااا:مگه خونه شما کف  مردابه که لونه سوسمار داره؟

-واااااا مگه خونه شما سوسمار نداره؟

*نه والله سوسمارمون کجا بود؟خونست ها باغ وحش که نیس!!

انگشت اشاره و انگشت شصتشو موازی هم میزاره یه جوری که بخواد  کوچیک بودن چیزی رو برام توضیح بده میگه:

-سوسمار بابا سوسمار ٬توی این خراب شده که پره سوسمار ه با این گرد و خاک زیادش..

*!!!!!

(دهن باز از تعجب منو همچنان باز میبینه ومن دارم سعی میکنم به این فکر کنم که آیا ممکنه آدم متوجه عبور و مرور سوسمار ها توی  خونش ویا سطح شهر  نشه!!یه لحظه یاد فیلم Jumanjiمیافتم!!) 

 از تعجبم شوکه میشه سکوت میکنه و بعدپلقی میزنه زیر خنده...

-خدا مرگم بده حواسم نبود که تو اهل این شهر نیستی !خوب زودتر میگفتی !!سوسمارو میگم دیگه  عزیز من ٬مث اینکه شما بهش میگین :مارمولک...

*

 ***********

پ ن : 

 هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

  

عقاید یک دلقک

 نوشته هاینریش بل

[ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 17:59 ] [ ساقی(عباسی) ]
تا حالا واست پيش اومده که وقتي به خودت مياي ميبيني داري نفس نفس ميزني انگار کلي دويده باشي و وقت نکرده باشي  دور و برت رو يه نيگا بندازي و هي سرتو انداختي پايين پاهاتو نگاه کردي و هي دويدي هي دويدي

يه آن  ميبيني فقط ميدوي  ولي از جات تکون نمي خوري  خيلي که  هنر کرده باشي يه ريزه جابه جا شدي ولي هنوز نتونستي مث بچه ي آدم حتي يه گام درست حسابي برداري گيج ميشي به خودت ميگي من که  کلي دويدم چرا از جاي اولم تکون نخوردم ؟؟
نتيجه ميگيري  يا ندويدي يا مکان اولت باهات راه اومده يا اصلا مکاني در کار نبوده يا تو هم دويدن داشتي يا يه خاکي توسرت شده به هر حال!!!! ولي يه کم که بيشتر فکر کني ميبيني درسته "بلام جان "هم تو دويدي هم نقطه شروع سرجاشه ولي قضيه اينه که  مث فر فره دور خودت چرخيدي يه نفس و بي  توقف .

بد شرايطي پيش مياد وقتي  عرق ريزون به دور و برت نگاه کني نفست درنياد و بريده بريده با خودت بگي که چي مثلا؟؟؟؟

پ ن":داد و فرياد لازم نداره خودم ميدونم که خيلي مسخرس آدم دوسه ماه به روز نشده باشه به کسي هم سر نزده باشه کامنتي هم جواب نداده باشه بعد خودشو بزنه به اون راه . خيلي مسخرس ولي چه ميشه کرد اين همه اتفاق مسخره  دورو برمون هست حالا با اينم کنار بياين اتفاقي نمي افته 

دارم وبلاگ هارو زير رو ميکنم و همه پست هايي رو که اين مدت نخونده بودم ميخونم

اگه حوصله دیدن دارید ادامه مطلب چند تا عکس ببینید


ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 آبان1390 ] [ 11:13 ] [ ساقی(عباسی) ]
درباره وبلاگ

.متولد پاییز 1366واصالتا کرمانشاهی ام روان شناسی خوندم وجزء نیروهای آزاد آموزش و پرورش.
الان هم دارم توی مرز ایران و پاکستان شرقی ترین شهر کشور دنیای کوچیکمو با بچه های کلاس اولی بزرگ میکنم به امید این که یه روز قد بکشم و بشم اندازه سادگی بچه ها .
یه پسر بچه ی شیطون ته فکر همه ی آدما گل کوچیک بازی میکنه .روان شناس ها بهش میگن کودک درون تنها آرزوم اینه که این پسر بچه رولابه لای زندگی ماشینی پراز درد سرمون به زور خفه نکنیم وبذاریم زنده و آزاد نفس بکشه که اگه این جوری بشه...
امکانات وب

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما